بهار

تو که می شناسی
خیال من آلوده پاییز است
بهار را برای چشمانم نشان کن
امروز نه
شاید فردای دلخوشی
یک نفر باید
مرا به سوی چمن بیدار کند
مبادا بهار بگذرد
و من میان سکوت دو فصل
خواب بمانم.

طرف من آسمان است

می بینی؟
جوانه زده ام
و دیگر
برای برابری
با علف های هرز
پژمرده نخواهم شد،
طرف من آسمان است
با نهایتی تهی از هرچه انتها
با من از خاک سخن مگو
من غريبم
با هر آنکس که با گل و لای
خالی از وسوسه صیغل
هم آغوش می شود.

همه حرف

سکوت تو
با ساز اشک های من
سخن می گوید
مرا
به نوای زخم هایت
نشانی ده
ما
و سمفونی مفلوک مان
و این همه حرف
این همه حرف.

زمان و مکان

در همین زمان و مکان
کسی که در جستجوی هیچ کس نیست
در غباری مبهم
گم می شود
و در حجم سنگین بی زمانی
برای همه چیز دیر می رسد
و در خاکی
که از آن او نیست
مجاب می شود
و در تصویر خالی از چهره اش
زشتی هلاکت باری
موج می زند
و او همیشه تنها بوده
بی زمان و مکان