شرایط روحی زندانیان؛ بحرانِ پنهان

ویدئوی مسعود باستانى در چند روز گذشته در دنیاى مجازى با سرعت تکثیر شد و عکس العمل توأم با تاسف بسیارى  را در بر داشت. به واقع فضاى ساده و صمیمى که وى در آن با مخاطبینش ارتباط برقرار کرده بود بسیار تأثیر گذار بوده و احساس همدلى و همدردى همگان را بیش إز پیش تحریک نمود. ولى به راستى آیا کسى به درستى إز میزان آسیب هاى روحى که فعالین سیاسى و مدنى و روزنامه نگاران دربند این روزها متحمل آن هستند آگاهى دارد؟ آیا آگر شاهد تلاش هاى بی ثمر مسعود به منظور غلبه بر احساسات جریحه دار شده وى نبودیم قادر بودیم عمقى براى چالشهاى روانى که زندانیان سیاسى با آن دست به گریبانند متصور شویم؟ به خواندن ادامه دهید

بازتاب‌های یک بازداشت؛ نگاه روان‌شناسانه

دستگیری فائزه هاشمی واکنش های متفاوتی از سوی افراد مختلف به همراه داشت. گروهی از شنیدن این خبر ابراز تاسف خود را اعلام و بر همراهی ایشان با مردم به خصوص در سه سال اخیر تاکید کردند و خواهان حمایت وی در شرایط فعلی شدند. افرادی نیز بازداشت وی را فارغ از موقعیت سیاسی و اجتماعی ایشان محکوم کرده و آزادی او و دیگر زندانیان سیاسی و عقیدتی را خواستار شدند. در این میان واکنش سومی هم به چشم میخورد که با حس خشنودی خاطر از اجرای چنین اکتی توام بود که به دلیل ریشه انتقام طلبانه چنین واکنش هایی باید از توجه بیشتری برخوردار گردد.

نکته قابل تامل در این برخوردهای توام با خرسندی، خشم و احساس سرخوردگی است که سبب می شود گاه افرادی که سخن و داد از آزادی بیان و حقوق انسانی افراد می زنند نیز از چهارچوب های ارزشی خویش دور شده و با استاندارد دوگانه به مساله بازداشت سیاسی فردی شناخته شده بنگرند؛ همین خشم پنهان است که بر اثر سرکوب بسیاری از خواسته ها و حقوق اولیه اعضای جامعه در آنان نهادینه شده و آفت بسیاری از ناهنجاریهای فردی و اجتماعی می شود. به خواندن ادامه دهید

مردم و توهم های یک دیکتاتور – (‌تحلیل روانشناختی رمان دایی جان ناپلئون)

من یك روز گرم تابستان، دقیقاً یك سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع كم بعدازظهر عاشق شدم. تلخى ها و زهر هجرى كه چشیدم بارها مرا به این فكر انداخت كه اگر یك دوازدهم یا یك چهاردهم مرداد بود شاید این طور نمى شد.

و به این صورت است که خواننده از بدو گشودن کتاب خود را رو در رو با یک درگیری عاشقانه می بیند و کتابی که با شروعی از جنس یک رمان عاشقانه آغاز می شود می رود تا جمع کثیری از طبقات اجتماعی – فرهنگی گوناگون رامخاطب خود قرار داده و در لایه های روانشناسی، جامعه شناسی، تاریخ شناسی و … با مخاطبین خود ارتباط برقرار می کند.

پاورقی های مجله ی فردوسی بعدها به کتاب و سریالی با نام دایی جان ناپلئون ختم می شود. ایرج پشکزاد که تحصیلات و حرفه اش ( حقوق ) تناسبی با نویسندگی و به طور خاص طنز نداشت، با نگارش این کتاب خود را به عنوان یکی از ماندگار ترین طنز پردازان معاصر ایران معرفی کرد. کتاب دایی جان ناپلئون اولین بار در سال ۱۳۴۹ به چاپ می رسد و تا زمان ساخت سریالی بر پایه ی همان کتاب توسط ناصر تقوایی (۱۳۵۵) ۷ بار تجدید چاپ می شود. همین آمار عددی در دورانی که سطح چاپ و گستردگی فرهنگ کتاب خوانی در سطح پایینی قرار داشته است نشان می دهد این کتاب تا چه حد در میان جامعه  جای خود را باز کرده و به راحتی با آنان ارتباط برقرار می کند. به واقع پزشکزاد با بهره جستن از عنصرهای مردمی، شخیت ها را کنار هم قرار داده و تلاش می کند که با استفاده ی از محاوره های طبقات گوناگون جامعه، جامعه ی ایران آن روز را در چهارچوب یک خانواده نشان دهد.

یکی از دلایلی که این کتاب امروزه پس از گذشت سال ها همچنان مخاطبین بسیاری را در رده های سنی گوناگون و از  اقشار مختلف در بر می گیرد تنها به دلیل طنز و یا آن ظاهر ملموس داستان نیست و این ماندگاری در عوامل دیگری عنیت پیدا می کند. به خواندن ادامه دهید

آفتابی نیست

دیدی

آفتاب هم برآمد

و باز همان شب است

و چشمان ما

به پشتوانه نوری سرد

عیاش تر می شوند

و ما به سر سطر سقوط باز میگردیم

و بوی تعفن اندیشه هایمان را

با خود می بریم

از خانه ای به شهری دیگر

از شهری به مزاری دیگر

و باز هم

این حفره های خالی نگاهمان

پر نمی شوند از دیدن

بی آنکه دیدنی در کار باشد.

آفتاب هم برآمد

و ما با صد چراغ

باز هم گم می شویم

در هیاهوی پوچ بودن ها

و خطوط نا مفهوم

که نباید عبورشان کرد.

نمی بینی

آفتابی نیست

آفتابی هرگر نبوده است

تنها منم

تنها توای

و آرزوهای آغشته به حسرت

که هر روز

شیادانه تر لگدمال می شوند

زیر گام های نفس.

و موریانه ای در شکل هوا

هر شب

روزهایمان را در تنهایی می بلعد.

و ما

که هر روز شاعرانه تر عاشق می شویم

بر باد

که ریشه های فرسوده مان را

باز از جا برکند.

دیگر گوش نمی سپارم

اینجا آفتابی نیست

اگر باز هم مهمان آغوش من شدی

آفتابت را هم با خود بیاور

لبهای من

دیرهنگامیست

در انتظار وعده های گرم

منجمد شدند.