بهانه های گریستن

جاودانگی حزن نگاهم

با چشمان روشن تو پیوند می خورد

و تو نمی شنوی

گرمای تفاهمی ناممکن

خلوت همه فصل های مرا

به آتش می کشد

و من همرنگ گیسوانم می شوم

و در آن لحظه فراموشی

دردی از جنس خاک

در رویای هم آغوشی من پرسه میزند

و زیر نگاه مرده من

جان میگیرد.

وهم اندوهی پر آغاز

در انتهای صدایم می تپد

و تو نمی شنوی

از میان لبهای تبدارم

همهمه ای بی وساطت میتراود

و من در چنگال بی منتظر ناگفته ها

خراش می خورم.

آه

دره ای است

به ژرفای عمق چشمانم

میان زیبایی ام و من

و تو مرا

هرگز نمی بینی.

امروزها

امروزها نهايت دنيا قريب است.
امروزها آخرين خس خس نفسهاى زيستن به كبودى مى گرايد.
امروزها عاشقانه اعترافها را به خاك ميسپارند
ومن
يكى از امروزها متولد خواهم شد