تن بی جان پر از جان و ملتهبم
در آغوش معطر مسموم
زیر سگک سنگدل تسمه تردید
بر سر سجاده عبوس و عبث سرد
و به روی لاشه متعفن
این همه فکر
این همه وهم
این همه خالی شعر.
تن من می میرد
بی غسل
بی حتی لبخند
در هوای زمحریر اتاق
اتاق بی رحمانه غمگین.
راستی این تن من
عنکبوتی خوش قلب است
آبستن مهر
که تار زرین پر از پولک خود را
آرام
به دور گردن من می تند و
حلق آوبز زیبای صدایم را
می نگرد .
تن من پر درد است
تن من سایه امید مرا می بلعد
و مرا بازنمی گرداند
باز نمی گرداند
به همه وعده رنگین سیاه
که در آن زباله دان انبوه
با شوق به من داده شده.
تن من رقص نمی داند گویا
تن من مایوس است
منحوس است
بگذارید بمیرد تن من
تا که با آواز خوش آهنگ نبودش
شاید باید من زنده شوم.