تن من

تن بی جان  پر از جان و ملتهبم

در آغوش معطر مسموم

زیر سگک سنگدل تسمه تردید

بر سر سجاده عبوس و عبث سرد

و به روی لاشه متعفن

این همه فکر

این همه وهم

این همه خالی شعر.

تن من می میرد

بی غسل

بی حتی لبخند

در هوای زمحریر اتاق

اتاق بی رحمانه غمگین.

راستی این تن من

عنکبوتی خوش قلب است

آبستن مهر

که تار زرین پر از پولک خود را

آرام

به دور گردن من می تند و

حلق آوبز زیبای صدایم را

می نگرد .

تن من پر درد است

تن من سایه امید مرا می بلعد

و مرا بازنمی گرداند

باز نمی گرداند

به همه وعده رنگین سیاه

که در آن زباله دان انبوه

با شوق به من داده شده.

تن من رقص نمی داند گویا

تن من مایوس است

منحوس است

بگذارید بمیرد تن من

تا که با آواز خوش آهنگ نبودش

شاید باید من زنده شوم.

شبانه

و اتاق پر از خالى نفسهاى تو
و دستهاى بى زبان من
با واژه هاى تو
و شرابى خوش طعم
در طعم بد آهنگ چشمان تو
كه دور از من همچنان مى درخشند.

بی حکم

ضربه کاری بود
سهم من از تو
حکم صلیب چشمانم است و بس
و نگاه من همواره
آبستن لبخند توست
و مرگ زیر لبهای سرخ من
نفس میکشد
و من هستم

روزهای بهاری

يكى از همين روزها،
يكى از همين روزهاى بهارى ،

كه از پنجره هواى اغوا ميتراود

و بازدم مان بوى سادگى ميگيرد
براى لبخند دير ميشود….
و من ميدانم براى دير شدن يكى از اين روزها، زود نيست

سرزمین مادری

میان گیسوان مواجم خاک سرزمین مادری ام نفس میکشد
و من آرام آرام دور میشوم
از نوایی که مادربزرگ زمزمه میکرد.
من و تو عادت کرده ایم
که با ضجه های سکوتمان
شرقی تر شویم هر روز .
و من همرنگ خنده می شوم
می خندم
به بی سامانی تو

به غمگینی من

و تو نقش مرا بر روی فنجان بی هویت ما
از یاد خواهی برد

هیچکس

خيالى نيست،

امروز نيز در دام بستر فردا گرفتار ميشود

و ثانيه هاى خوش اين روزها خاطرات شبهاى مستى مان ميشود

وما ياد ميگيريم….كسى نيست…..كسى هرگز نبوده است.

بهانه های گریستن

جاودانگی حزن نگاهم

با چشمان روشن تو پیوند می خورد

و تو نمی شنوی

گرمای تفاهمی ناممکن

خلوت همه فصل های مرا

به آتش می کشد

و من همرنگ گیسوانم می شوم

و در آن لحظه فراموشی

دردی از جنس خاک

در رویای هم آغوشی من پرسه میزند

و زیر نگاه مرده من

جان میگیرد.

وهم اندوهی پر آغاز

در انتهای صدایم می تپد

و تو نمی شنوی

از میان لبهای تبدارم

همهمه ای بی وساطت میتراود

و من در چنگال بی منتظر ناگفته ها

خراش می خورم.

آه

دره ای است

به ژرفای عمق چشمانم

میان زیبایی ام و من

و تو مرا

هرگز نمی بینی.

امروزها

امروزها نهايت دنيا قريب است.
امروزها آخرين خس خس نفسهاى زيستن به كبودى مى گرايد.
امروزها عاشقانه اعترافها را به خاك ميسپارند
ومن
يكى از امروزها متولد خواهم شد